آتش همه ی وجودم را گرفته بود. اما احساس سوختن نمی کردم. اطرافم انسان هایی بودند که چهرشان آشنا بود شاید جایی درگذشته دیده بودمشان.دور ایستاده بودند از من و نظاره می کردند شعله ور بودنم را. بعضی هاشان سیگار به دهن ، نمی دانم سیگار در آن هوای گرم می چسبید؟ خنده های نمکی بعضی دیگرشان دلم را می سوزاند. بعضی دیگر دو به دو دست در دست مرا نظاره میکردند گویی سینما رفته بودند. چند نفر با دوربین های کوچکشان لحظه ها را شکار می کردند. از گوشه ی چشمم دیدم تو را که با تکه ای از لباست جلو می آیی. شاید برای خاموش کردن من. شاید برای خفه کردنم که دیگر نبینم آتش گرفتنم را یا شاید برای خفه کردنم برای خلاصی.
یادم می آید که دستانم را از ترس تکان میدادم و مانع جلو آمدنت می شدم.حرفهایی گنگ و مبهم را حجی کنان فریاد میزدم و تو فکر میکردی با دستانم کمکت را طلب میکنم.اما تو روی زمین افتادی به خاطر چاقوی در دست من.
من فریاد میزدم ن ه ه ی ا ا ا
كاغذ باطله هاي من...
ما را در سایت كاغذ باطله هاي من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 2:04